بگذار هر روز ( let every day )

 

        رويايی باشد            ‌Be a dream         

       باور کردنی            We can touch       

بگذار هر روز         Let every day

عشقی باشد              Be a love

دچار شدنی،           We can feel

بگذار هر روز         Let every day

بهانه ای باشد         Be a reason

حيات بخشيدنی.             To live

سـارا...

 

  
نویسنده : ســارا & غــزل ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها :


حقيقت...

برای زيبا ديدن، نيازی نيست تمام زيبايی ها يک جا جمع شوند...

دوست دارم پاهايم، خارهای لب ساحل را هم تجربه کند، دريای وحشی را ببيند، با نسيم بازی کنم، موج را معنا کنم، شبی را در بيابان صبح کنم با آتشی روشن و يک غزل از ديوان حافظ...

موهايم را به باد بسپارم تا عشق بازی طبيعت را کامل کنم...

شب ها، ستاره ها را شمردن و به ماه خيره شدن، زير باران رقصيدن و دعا کردن...

گرمای خورشيد را حس کردن و تن به خطر سپردن... رد چشمه ای را گرفتن تا به دريا رسيدن... در موج گم شدن، آنقدر رفتن که هيچکس، حتی سايه ای از تو نيابد...

لذت يک دشت بزرگ با يک بادبادک در دست و فرياد شادی سر دادن...

دوست دارم با طبيعت يکی شوم، آنگاه که با طبيعت يگانه شوی، جز حقيقت نخواهی يافت...

سارا...

 

  
نویسنده : ســارا & غــزل ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

 

 آمده نوروز در ايران زمين

     خاک ما شد رشک فردوس برین

بوی نارنج و ترنج و عطر بید

      می توان از تربت حافظ شنید

خون پاک عاشقی در جان ماست

ریشه این عشق در ایران ماست

 

يک بار ديگر سبزه و سنبل، به بهانه گردهم آوردن خاطره ها و پايداري يک هويت.

و يک بار ديگر صدايي آشنا

صدايي که کي گويد : بازهم مجالي دگر است براي آغازي دوباره.

مجالي که مي توان در آن دل ها را از هم گسست يا به هم پيوند داد.

سال نو خجسته

  
نویسنده : ســارا & غــزل ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ اسفند ،۱۳۸۳
تگ ها :


به بهانه اولين سالگرد فاجعه بم...(کمی زودتر)

چقدر سخته...چقدر سخته که از زندگيت در عرض چند ثانيه جز توده ای خاک چيزی باقی نمونه...چقدر سخته که برای زنده موندن تلاش کنی در صورتی که ميدونی زندگی برای تو جز درد و اندوه از دست دادن نزديکانت چيزی نداره...چقدر سخته که پدر باشی و فرزندت رو که ديگه نفسی برای کشيدن نداره در آغوش بگيری و تنها کاری که از دستت برمياد اين باشه که بر سرت بکوبی...چقدر سخته مادري باشی که فرزندت در زير توده های خاک دفن شده باشه و تو ندونی کجاست تا شايد بتونی نجاتش بدی...چقدر سخته دختربچه ای باشی که از خانواده ت جز يه نوزاد کسی باقی نمونده و تو بايد اونو به آغوش بکشی و ندونی که غم از دست دادن مادرتو بخوری يا درد بی پدر شدنتو تحمل کنی يا اینکه به دنبال سرپناهی باشی برای خودت و اون نوزاد...چقدر سخته پسربچه ای باشی که تا دیروز سرگرميت بازی و شيطنت تو کوچه ها بوده و حالا تنها کاری که از دستت برمياد اين باشه که بشينی و به خرابه های خونه ت نگاه کنی...حتی چقدر سخته که اونجا باشی و فقط اين صحنه ها رو نگاه کنی...چقدر سخته که بخوای به اون پدر دلداری بدی يا اون مادر رو در يافتن فرزند گمشده ش که معلوم نيست زنده ست يا مرده،ياری بدی و اونو از کوبيدن بر سر و زانوانش بازداری و نگذاری که موهاشو با دستاش بکنه...

 چه قدر سخته که وقتی دور از ايران هستی بشينی دعا کنی که وقتی اخبار شروع ميشه خبر از پيدا شدن جسد های جديدی نده...

و چقدر سخته وقتی از يه تلويزون  خارجی  مردم کشورت/هموطن هاتو ميبينی که همه چيزشونو از دست دادن...تو هم هيچ کاری نميتونی انجام بدی فقط اروم گريه ميکنی...
من و تو اونجا نیستیم...ولی میدونیم که اونجا اتفاقایی افتاده و داره میفته که ما حتی تصورش هم برامون سخته...اونایی که اونجا هستن هم تا دیشب حتی فکرشو نمیکردن که فردا با خانواده شون زیر این سقف نباشن...شاید همون شب زن و مردی تصمیم گرفته بودن که فردا از هم جدا شن...و خدا اونا رو برای همیشه در کنار هم قرار داد...و یا دو جوان که فردا شب قرار بود زندگی مشترکشونو آغاز کنن(تصورش برام وحشتناکه)...و این زندگی قبل از اینکه شروع بشه تموم شد...و یا مسیحیانی که برای سال نو آماده میشدند...و اکنون باید به سوگ عزیزاشون بگریند...
و این گونه خداوند خودشو به ما که هر روز و هر روز اونو میبینیم و براحتی از کنارش میگذریم نشون میده و میگه:«من هستم...!!!» فکرشو بکن...خدا بخواد به ما بگه که هست!!!...خدای من...تو هستی و ما اینو خوب میدونیم...خدای من حکمت کارای تو رو هیچکی نمیدونه غیر از خودت...ولی اینکه با یه زلزله همه چی نابود میشه،نمیدونم حکمتش چیه؟!...آخه آدم دلش میخواد بدونه دلیل از بین رفتن زندگی این همه آدم چیه...ولی هیچ دلیلی نیست جز خدا...خدایی که به خوبی و مهربونی مشهوره و همه میدونن که مهربونتر از اون پیدا نمیشه...ولی چرا؟...آخه یعنی خدایی که انقدر مهربونه دلش میاد؟!!!!!!!!!....میدونم که خود ما آدما که ادعا میکنیم خیلی مهربونیم و آزارمون حتی به یه پشه هم نمیرسه،بعضی وقتا یه کارایی میکنیم که از سنگدلترین آدما هم برنمیاد...ولی آخه تو خدایی و خدا سنگدل نیست...
...خدایا یعنی ما انقدر اذیتت میکنیم که تو با همه ی بزرگیت با ما قهر میکنی؟...پس ما دیگه دلمونو به کی خوش کنیم؟...اگه ما بدترین آدمای دنیا هم باشیم بازم آخرین امیدمون تویی...یعنی میشه آخرین امید ما آدما نا امید بشه؟!...نه...نمیشه...پس دلیلش نمیتونه قهر تو باشه... دلیلش از نظر من اینه که تو میخوای به ما بگی که هستی و ما فراموشت کرده ایم...
خدایا این همه آدم امروز مردن یا عزادار شدن...دل همه ی ما از این درد خون شد...خدایا شب میلاد مسیح و این عذاب الهی؟؟!!!...خدایا...پس عذاب اصلی ای که قرار بوده بیاد چی بوده که به خاطر این شب عزیز،به همین بسنده کردی؟!...خدایا دلم تاپ تاپ میزنه...خدا...نمیدونم چرا...ولی میترسم...نه از تو...از عذابی که ما خودمون داریم برای خودمون میخریم...خدا...به ما رحم کن...رحم کن....رحم کن...***غزل ***

                                                   

      

  
نویسنده : ســارا & غــزل ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :


غـزلی جونم تولدت مبارک...

Tavalodet Mobarak

امروز تولد گل منه... تولد غــزلی جونمه... تولد گلی که خيلـــــی خيلـــــی دوسش دارم و برام عزيزه... تولد کسی که تو خانومی و مهربونی تکـــه... کسی که هميشه حتی تو بدترين لحظه ها منو تنها نذاشته و تا تونسته بهم روحيه داده...

امروز ميخوام بهش بگم که خيلـــــی به داشتنه چنين خواهر و دوست گلی افتخار ميکنم و اينکه خيلی برام ارزش داره... خيلی خوشحالم که باهاش آشنا شدم... خيلی...

غـزلی جونم آرزو ميکنم که به هر آرزويی که داری برسـی و هميشه موفق و شــــــاد و خندون باشی... خيلی خيلی دوستت دارم...

بازم تولـــــــدت مبارکککککککککککک خانومی...

آرزومنده بهترينها برای تو گلم...

ســـــارا...

  
نویسنده : ســارا & غــزل ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :


قصه ی شهر فرنگ...

گفتم از شهر فرنگی  دو سه خطی بنويس

بگو اون جا مث شهر قصه ها هس يا كه نيس

 بعد چند هفته تو يك نامه فرستادی و من

تا ته قصه رو خوندم از همون كاغذ خيس

 

قصه ی شهر فرنگی يه دروغ بود ، مگه نه ؟

 اونورا بازار نامردی شلوغ بود ، مگه نه ؟

چلچراغی كه ازش قصه می گفتن همه جا

يه چراغ نيمه جون بی فروغ بود ، مگه نه ؟

 

ای سفر كرده ی عاشق ! نفس آوازم !

من ترانه هام رو با نام تو می آغازم

اگه تو شهر فرنگ قصه تنها موندی

 من از اينجا با صدام واسه ت يه پل می سازم

 

پا بذار رو پل آواز، بيا تا دل دل من

فرق غربت بشكن !  ای دليل  ما شدن !

با همين ترانه برگرد ! نگو تو شهر فرنگ

واسه برگشتن و موندن يه ترانه بس نبود!!!

 

ســـارا...

  
نویسنده : ســارا & غــزل ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :


سارا ی عزيزم تولدت مبارک...

جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست

جشن تو شروع زيبای تموم شادی هاست

جشن تو طلوع يه روز مقدسه برام

وقت شکر گذاريه به سوی درگاه خداست

 

تولدت مبارک تولدت مبارک

 

امروز  سه شنبه ۱۴ مهر تولد سارا ی عزيز هستش...سارا جونم خيلی خيلی دوست دارم اميدوارم ۱۲۰ساله ديگه زنده باشی..اميدوارم هميشه شاد و مووفق باشی و  خواهر کوچيکتو فراموش نکنی

خيلی خيلی دوست دارم...

غزل...

  
نویسنده : ســارا & غــزل ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :


عشق و Ctrl+Alt+Del

يک عمر عاشقش بودی.

تا انجا که می شده.تا نهايت...
شب ها برایش دعا کرده ای و روز ها چشم که بازکرده ای او را دیده ای که انگار انجا نشسته در خیالت.

 و حالا ميبينی که همه چيز عوض شده چه اتفاقی افتاده نمیدانی!
 دیگر از ان تلفن های هر شب خبری نیست.از ان هدیه های کوچک که دنیایت  را بزرگ میکرد.از ان همه حرف های عاشقانه قشنگ و یکباره گیج میشوی.انگار همه چیز تمام شده...از خودت میپرسی  اینجا اخر دنیاست؟!؟!؟!؟

 لحظه های با او بودن رو مرور ميکنی...در شهر در سفر...با او بودن حتی بدون بدون او بودن...
وقتی ميبينی ان لحظه های ناب ديگر تکرار نميشود وقتی ميبينی يک نگاه سرد يک دست سرد تنها نشانه های ان رابطه بارانی است...
فکر ميکنی اينجا اخر دنياست و ديگر هيچ چيز تو را شاد نميکند.
دلگيری...تا اخر دنيا و فکر ميکنی ديگر هيچ وقت دل به هيچ کس نميبندی.اگر نويسنده ای ديگر نميتوانی بنويسی و اگر شاعری حتی از غربت هم نمي سرايی...



 اگر رفیق پزشک داری به او زنگ بزن و بگو که تپش های دلت جور دیگر شده است...شاید دارویی ان تپیدن ها را ارام کند
 اگر عاشقی عاشقی رسمی دارد و این بخشی از ان رسم است.بخشی از بازی زشت و زیبا که تو میخواهی فقط روی زیبایش رو ببینی...اما بدان که همه چیز عمری دارد و هر چیز پایانی.

پايان عشق پايان تو نيست .پايان زندگی نيست.پايان دنيا نيست...
پايانی است بر اغاز ديروز و اغازی هست بر روزگار نويی که خود پايانی دارد
بايد بپذيری که در اين بازی هميشه تو برنده نيستی و حالا يک RESETميخواهی که فرمولی ندارد.به تعداد همه عاشقان شکست خورده RESETهای مختلف وجود دارد.
نه دکمه ای نه کليکی نه Crtl+Alt+Del hsای



غزل...

  
نویسنده : ســارا & غــزل ; ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸۳
تگ ها :


تنهايی...

ای همدم تنهايی من، ای رويای حسرت داره من

کجايی، کجايی که دلم باز هواتو کرده، کجايی که هيچکس همدمم نيست

تنها تو هستی که با خيالت روی غم های من پا می گذاری، تنها تو هستی که با نگاهت غم از چشمان خسته ام بر ميداری

کجايی، کجايی که دلم تنهاس، تنها تر از هميشه، بغضی در گلوم نيمه مانده س که ميخواد منفجر شه

بيا، بيا که با خيالت دلم خيلی گرفته، مثل روحی که از جسمش جدا شه...

ســــارا...

  
نویسنده : ســارا & غــزل ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸۳
تگ ها :